۰۹ دی ۱۳۹۰
برادر گرامی آقای نوری زاد؛
سلام!
چنان که ملاحظه می کنید گویا مردم ترجیح داده اند به خود شما نامه بنویسند. راستش من به این دلیل برای شما می نویسم که اساساً با شماست که حرف دارم و پس از عمری زبان من با زبان شماست که مشترک شده است.
بگذارید نخست خود را معرفی کنم: من زنی چپ و از زندانیان دهۀ 60 هستم. به عنوان یک هموطن بسیاری حرف ها با شما و دوستان مذهبی دیگر که زمانی مدافع این حکومت بوده اند دارم. می دانید، ما و شما سال های دراز در دو سوی دیواری بلند و گذرناپذیر زیستیم و این دیوار زبان ما، آمال ما، فرهنگ ما و کلام ما را برای دوره ای طولانی از شما متفاوت ساخت. ما در درون زندان و زیر فشار و شکنجه و یا در دربه دری، بیکاری و در وحشت از آینده و شما آن طرف دیوار، آن طرف میز و برخی در مسند قدرت زندگی کردید. ما و شما در ظاهر در یک کشور اما در واقعیت در دو سیارۀ گوناگون زیستیم. همین زندگی متفاوت ما را از شما دور کرد آن قدر که زمانی دراز گذشت و ما به کلی گفت و گو با شما را از یاد بردیم. اصلا ما زبان مان با شما متفاوت شد، فارسی ما فارسیی نبود که شما صحبت می کردید.
می دانم که مدتی است قصه این طرفی ها را هم می شنوید، اما بگذارید نخست من هم روایت خودم را از آن سالها بگویم:
به گذشته و به سال های زندان که نگاه می کنم حتی روزی را به خاطر نمی آورم که فارغ از درد و فشار زندانبان بوده باشد. دوره بازجویی، شلاق، کتک و تحقیر، مدت های طولانی انفرادی و سلول ، بندهای بی هواخوری، محروم از غذای کافی و هجوم گاه و بیگاه زندانبانان عربده کش، کف بر دهان و قسی القلب. راستش را بخواهید خودم هم باورم نمی شود ما از آن دوزخ که لقب دانشگاه اسلامی بدان داده بودند، از آن دالان وحشت گذر کردیم، زنده ماندیم، جز عده ای دچار جنون نشدیم و از بیخ و بُن عقل مان را از کف ندادیم. در حیرتم که پس از دیدن آن همه خشونت و بی رحمی چه گونه توانستیم بار دیگر سرپا بایستیم و زندگی عادی از سر بگیریم، تشکیل خانواده بدهیم، بچه دار شویم و به بچه هامان عشق و احترام به انسان را بیاموزیم.
یادم هست سال 60، در بند 240 زندان اوین با ششصد نفر دیگر هم بند بودم. ساختمان دو طبقه قدیمی آجر قرمز ساخت اسرائیل شش اتاق داشت که مملو از انسان هایی بود که به دلایل گوناگونی دستگیر شده بودند. آن موقع ها ادامهی این ورودی را بخوانید »